هر کسی تو دوران زندگیش با آدمای مختلفی آشنا می‌شه، ممکنه باهاشون دوست بشه، ممکنه ساده از کنارشون بگذره یا ممکنه اتفاقات بدتری بیافته :) من تو رفاقت با تو گیر کردم رفیق :) .

برات آرامش، خوشحالی، سلامتی آرزومندم. و چه خوب که به دنیا اومدی :)

خراب رفاقتت سین به توان چهار دی:

اگه بگم سرم شلوغه دروغ گفتم ولی خداییش اصلا حال و حوصله هیچی ندارم، نمی دونم چه مرگمه ! کار خاصی هم نمی کنم بگم خسته م و اینا، فقط اگه بتونم از این وضعیت خودمو خارج کنم خیلی خوب میشه ولی چطوریشو نمی دونم ….

زندگی ، گیم و من

Posted: آوریل 2, 2010 in Uncategorized

  نمی دونم اهل گیم هستین یا نه ، بعضی گیم ها هست که نقطه های save کردنش خیلی ناجوره و باید با کلی عرق ریختن، بالا رفتن ضربان قلب تا حدی که صداش گوش خودتو کر می کنه یه جوری مرحله رو تموم کنی خلاصه با کلی مکافات مرحله رو سیو می کنی ، سر مرحله بعد که میری گیم محترم یک autosave بهت میده ….چند مرحله که جلوتر میری با خوبی و خوشی می بینی تو اون مرحله سخته یه غلطی باید می کردی که نکردی………نتیجه؟ گیم مربوطه باید از اول بازی بشه !

فرق زندگی با گیم اینه که نمی تونی زندگی رو uninstall کنی بعد دوباره install کنی ! الان تو یه همچین وضعیم از نوع زندگیش :|

انفجار !

Posted: آوریل 2, 2010 in Uncategorized

تو زندگی لحظاتی هست که اگه ننویسی منفجر میشی ! الان تو یکی از همین لحظاتم….

تجربه ثابت كرده چند تا كار ميتونه آرومم كنه .

1)پياده روي اونم پياده روي طولاني.كه الان امكان نداره چون ساعت 12:03 جمعه س…

2) كيسه بوكس نازنينم ! كه به علت ضربه ي شديد بازم رو زمينه :|

3)فيد دادن تو فرندفيد ! كه الان تو تركم مثلا ! :|

4)حرف زدن با يكي از چند نفري كه ميتونن آرومم كنن ، كه اينم نميشه به دلايلي…….

اما باز چرا قاط زدم؟ (نه كه خوب شده بودم :| )

شنبه دو تا امتحان دارم :ژنتيك (4 واحد)،فيزيولوژي اعصاب(3 واحد)

ميبينيد كه وضعيت جالبي نيست……اصلا جالب نيست و الان شديدا اوضاعم بده…….مغزم قفل كرده و هيچ كاري نميتونم بكنم……

فكر نكنين مشكلم درس خوندنه ! ابدا ! ولي مسائلي هست كه داره شديدا رو بازده درسيم تاثير ميذاره…….

صبحم رو هم خوب شروع نكردم…..يكي از كسايي كه خيلي برام عزيزه، حرفاي خيلي سنگيني بهم زد :| تصور كنين يه چيزي براتون مهم باشه بعد از اون سوء استفاده كنن و هي تو سرتون بزنن…….. هي همون مساله رو توضيح داده باشين و حتي اونو درست متوجه نشده باشن ! چون اصلا به حرف شما توجه نمي كردن :|

نتيجه چي شد؟ يك دعواي ناجور و اينكه از صبح دو كلمه حرف نزدم :|

خب تقصير من چيه قدرت تصور و تخيلم زياده ؟! تقصير من چيه مثل بقيه نيستم ؟ تقسير من چيه مثل همه فكر نميكنم ؟

از تطبيق دادن خودم با محيط خسته شدم ……

برم بشينم ببينم ميشه اين گره كور رو باز كرد…….

هيچ وقت تو زندگيم حالم اين قدر بد نبوده :| alone,crowd,lonely-120c4e19f3471d54d1e4851ee52315db_h

ترس من……..

Posted: ژانویه 12, 2010 in Uncategorized

ترس من از خودمه ، از دور تسلسلی که توش افتادم، از کارهایی که هر روز عقب میاندازم……از تنبلی خودم، از این بی حوصلگی و رخوت مزمن……..از این حالی که خوب شدنی نیست…….از اینکه مشخص نیست حتی یک دقیقه ی بعد چه اتفاق دیگه ای قراره بیافته……..از اینکه همه ی انگیزه مو واسه کنکور ارشد امسال از دست دادم……….از اینکه این ترم یک ورق درس نخوندم……نمیتونم بخونم….. از اینکه این پایاننامه ی لعنتی رو دوست ندارم و هنوز تکمیلش نکردم…. ! تقصیر خودمه…………….ولی من که نمیتونم بی تفاوت باشم …..می تونم ؟…..فکر کنم می دونین دارم چی میگم…..

اولین شاهکار وبلاگی من ، فراموش کردن کلمه ی عبور وبلاگمه ، در حالی که هنوز 24 ساعت از درست کردنش نمی گذره…….
این یک اعتراف! رو کردم تا از بار عذاب وجدان “ننوشتن” خودم کم کنم…..
ساعت 1:24 بامداد آخرین روز شهریور ، سال هزارو سیصد و هشتاد و هشت : بلا خره “ننوشتن” خودمو کنار میذارم…..
هنوز در مورد اینکه تو این وبلاگ چی می خوام بنویسم ، تصمیم قطعی نگرفتم، فقط اینو می دونم که نمی خوام از روی ساختار های رایج وبلاگ نویسی پیروی کنم.تو این وبلاگ امکان داره اشتباهات نگارشی زیادی ببینین ، ولی مگه هدف از زبان ، غیر از انتقال اندیشه است؟
خلاصه این هم از اولین نوشته !